تبليغاتX
چشمه سار


چشمه سار

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند آسمان را دریاب

تو از هر چه آب است، آبی تری

تو از هر چه دریاست، دریا تری

درخت، آسمان، ابر، خورشید، ماه

تو از هر چه بالاست، بالاتری

اگر معنی غنچه زیبایی است

تو از هر چه زیباست، زیباتری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:17 توسط طاهره سادات (سحر)| |

یک پنجره برای دیدن 

یک پنجره برای شنیدن 

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین می رسد

 و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

 یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم سرشار می کند

 و می شود از آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

 یک پنجره برای من کافیست...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 19:20 توسط طاهره سادات (سحر)| |

سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد 

اما زندگی به من آموخت برای شناختن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.


دکتر شریعتی

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 21:12 توسط طاهره سادات (سحر)| |

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

با خوبی ها و بدی ها، هر آنچه که بود گذشت، برگ دیگری از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد.

پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . . .

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:48 توسط طاهره سادات (سحر)| |

قلب من قالی خداست

تار و پودش از پر فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا 

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند قالی قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب

شب که می شود خدا روی قالی دلم

راه می رود ، ذوق می کنم گریه می کنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود

یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم شیشه ای مرکب سیاه

سالهاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه

ای خدا به من بگو

لکه های چرکمرده را کجا خاک می کنند

آه از این همه گناه و اشتباه

آه نام دیگر تو است

آه بال می زند به سوی تو ، کبوتر تو است

قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه باز هم خداست

روی قالی دلم قدم گذاشت

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی ست

چون که قالی ظریف و دستباف اوست

این پرنده ای که لای تار و پودش است هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست



نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 17:50 توسط طاهره سادات (سحر)| |

اگه بهت بگن یکی از آرزوهات برآورده میشه دوست داری کدومش باشه؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 19:11 توسط طاهره سادات (سحر)| |

عاشورا يعني قطرات اشكي كه حسين براي فرداي اهل بيت خويش ريخت ، عاشورا يعني جمع كردن خارهاي بيابان در شب تاريك ، يعني سيراب كردن كودك شيرخواره با سرانگشتان پيكاني تيز، عاشورا يعني ضجه هاي كودكاني غريب در صحرايي سوزان ، يعني فرو رفتن خارهاي بيابان در پاهاي كودكانه اي كه به دنبال عشق نداي لبيك سر داده بودند ، يعني اوج مردانگي و ايستادگي ، يعني تجسم تمام غيرت هایي كه در چشمهاي نجيب عباس سو سو ميزد، عاشورا يعني دلدادگي به سرچشمه پاكيها ، يعني طعم شيرين عطش در كنار يار، پيامد عشق ورزي به نور ، عاشورا يعني صداي گريه هايي كه از سر تشنگي در گلو خفه ميشد، يعني پر كردن مشك آب در عين عطش ، يعني پرپر شدن و دم بر نياوردن ، يعني به آسمان پرتاب كردن خون گلوي شش ماهه اي كه از تشنگي به چشمان پدر خيره شده بود، يعني دفن كردن تمام احساس خويش در پشت خيمه ها ، عاشورا يعني وادع آخرين خواهري خسته با برادري از جنس نور، يعني عين صداقتي كه در آسمانها نظير نداشت ، يعني سكوتي كه در تمام فريادها به گوش رسيد ، و نوازشي كه بر چشمان پير و فرتوت خاكستر نشسته مردمان، آواز شكست پيروز را زمزمه ميكرد، عاشورا يعني فرود همه غيرت هاي آسمان در زمين و پرواز همه پاكيها به آسمان...
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 18:3 توسط طاهره سادات (سحر)| |

من یک دختر ایرانیم

حوای کسی نمی شوم که به هوای دیگری برود 

تنهاییم را با کسی قسمت نمی کنم که روزی تنهایم بگذارد

روح خداست که در من دمیده شده و احساس نام گرفته، ارزان نمی فروشمش...

دستهایم بالین کودک فردایم خواهد شد، بی حرمتش نمی کنم و به هر کسی نمی سپارمش

لبریزم از مهر اما استوار

سودای دلم قسمت هر بی سر و پا نیست 

عشق حوای ایرانی با شکوه است و بزرگ

آدمی را برای همراهی برمی گزیند شریف، لایق، فروتن و عاشق...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 17:15 توسط طاهره سادات (سحر)| |

ستاره های چشمک زن ریسمان بسته اند آسمان کوچه هایی را که قرار است از امشب مهربانی هایتان را در آنها قدم بزنید. کوچه هایی که همقدم می شوند از امشب جاده های زندگی را با شما. دیوارهای مدینه کل می کشند پیوند خجسته ی ابر و باران را ،دریا و موج را ، رود و آبشار را و عشق و پرواز را، که از امشب پرندگانی در نگاه مهربانانه ی شما به اوج خواهند رسید.

صدای دست ابرها را که بر دف ماه می کوبند، نسیم در ردپایتان می ریزد تا خاک، لبخند بزند آرامش قدم های همراه و صمیمیتان را که زندگی را بر چشم های ناپیدای جاده های بی پایانش هم قدم شدید؛ آرام تر از صدای بال پرندگانی که بر ابرها راه می روند، شیرین تر از رودهایی که به دریا می ریزند. امشب، خانه ای محقر، آغوش گشوده رؤیای شیرین زندگی با ماه و خورشید را بی صبرانه دهان گشوده هلهله شادی فرشتگان را که پایکوبی نخلستان ها را به تماشا نشسته اند. خانه ای که آمدنتان را اسپند دود می کند تا دفع کند هر چه چشم شور را از این همه شور بی پایان برای آغاز؛ آغازی که پر از بوی لبخند پیامبر صلی الله علیه و آله است.

خانه، مشتاق ایستاده تا سلام کند لبخند شکرریز پیامبر صلی الله علیه و آله را که پیشاپیش شما قدم برمی دارد تا در بگشاید آغاز همسفریتان را تا هم شانه هم عشق را به سرانجام برسانید.


بر اوج محبت علی اوجی نیست

در بحر بجز کرامتش موجی نیست

در کل ممالک و مذاهب به جهان

مانند علی و فاطمه زوجی نیست



سالروز نورانی ترین پیوند هستی مبارک

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 19:50 توسط طاهره سادات (سحر)| |

می گويند بودا هر گاه با بی احترامی يا بد رفتاری کسی مواجه ميشده...از او تشکر می کرده است! وقتی علت را می پرسيدند بودا می گفته است: زندگی آينه ای است که ما خود را در آن می بينيم. نوع رفتار ديگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است. و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت. اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب  و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ در می افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 17:5 توسط طاهره سادات (سحر)| |

اومدم تا ببینم لحظه ی عاشق شدنو

به دلم افتاده بود صدا زدین آقا منو

دل تنهامو آوردم با یه دنیا دلخوشی

کمتر از آهو که نیستم میشه ضامنم بشی

اومدم همسایه های پاپرت رو دون بدم

دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم

روبروی گنبدت سجده کنم سلام بدم

خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم

روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم

میون گریه بگم غریبو در به در منم

تو رو شاهد بگیرم که با خدا حرف بزنی

میدونم که دست رد باز به سینم نمی زنی

میدونم شفاعت بی منتت زبون زده

به همین امید دلم به مشهد تو اومده

تو که اسمت با غم نقاره ها روی لباست

همه ی صحن طلات ردپای فرشته هاست

دست خالی هیچ کسی از در خونت نمی ره

یا رضا رضا می گم تا قلبم آروم بگیره



تکان تکان می خورد حس بی زبان قلم، تکه تکه خال می کوبد بر قامت واژه های قلم. قلم امشب کوتاه می نوسید؟ یا قامت واژه ها تا ثامن الحجج نمی رسد؟ میان صحن چلچله ها رها شده ام. چیست این صدا که مرا میان اشاره ها خرابه می کند. کرور کرور التماس نقره ای حک می شود روی پنجره های کبوتری اش. وصله که می زنند این گریه ها را به ضریح پیکرش، قطره های چکیده را او ضمانت می کند. دخیل پنجره هایش روح امن یجیب تمام پنجره هاست. گفتنی ها را گفته ام.

نگفته هایم در پس زبان بی هنرم می ماند و به فسیل عقده ها لبخند می زند. آقا تو که راه می روی روی آوازپنجره ها ، قفل نگفته ها باز می شود. ورق بزن حلقوم کنجکاو نکرده هامان را و آرام آرام بخوان تا اتاقک همسایه نشود که ریا با اندام آیه ها چه کرد. خیال راستی ها کم کمک سایه می کشد روی آبروی آینه ها و سیب نصفه شده حجب و حیا باز هم می ماند کنج خرابه ها. آقا دستی تکان بده باران بپاش ، بوی خاک نم زده، شاید کمکی باشد به بازگشتمان...



اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند

جان به قربان تو ای شاه که حج فقرایی



ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدا را نقاره می زند طوس



طلوع زیبای شمس الشموس از مشرق کرامت و رأفت مبارک.


نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 12:34 توسط طاهره سادات (سحر)| |

عاشق شدن آسان است اما ادامه ی آن هنر است.

دوست هر که باشد نسخه ی دوم خودت است.

نمی توان جلوی پیری را گرفت اما می توان روح جوانی داشت.

هر جا که باشی دوستانت دنیای تو هستند.

بالا رفتن سن حتمی است اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به تو دارد.

خنده کوتاهترین راه بین دوستان است.

عمر سالهای گذشته نیست سالهایی است که زندگی کردی.

عشق زندگی را نمی چرخاند اما انگیزه ای است برای زندگی.

وقتی جایی داری که بروی یعنی خانه داری و وقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری.

بزرگترین لذت زندگی داشتن دوست صمیمی است.

اگر از چیزی لذت بردی دیگران را شریک ساز.

زیباست که ببینیم کسی می خندد و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای.


به قول سید علی ضیاء مواظب خوبی هاتون باشید.

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 13:24 توسط طاهره سادات (سحر)| |

ای ایران ای مرز پرگهر

ای خاکت سرچشمه ی هنر

دور از تو اندیشه ی بدان

پاینده مانی و جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت در و گوهر است

خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم

برگو بی مهر تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به پاست

نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خرم بهشت من

روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم

جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد دلم

مهر اگر برون رود تهی شود دلم

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما



نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:16 توسط طاهره سادات (سحر)| |

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می خواهی به آن خانه بازگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد و کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی فکر کنی که چقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی و گلی را آب بدهی حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در

 وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی گوگل و ایمیل و فلان را بی خیال شوی با خانواده ات دور هم بنشینید

 یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن پاره ی برقی است؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق تو در نهایت برنده

 ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی ایوب باشی انسان باشی ببینی می شود یا نه؟

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سال ها

 سپری شد تا این شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 13:59 توسط طاهره سادات (سحر)| |

اگه قرار باشه کشورتو برای همیشه ترک کنی و فقط یه چمدون داشته باشی چی با خودت بر می داری؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 13:18 توسط طاهره سادات (سحر)| |

لحظه ای درنگ ای مرگ

مجالی ده تا شاید فرصتی دیگرم باشد

فرصتی برای دیدن برای زیستن

شاهد آن بودن که دگر بار گل می دهد گلدانی

که پای خواهم کوبید زیر بارانی

که بنگرم نهالی خواهد شد این تازه از خاک سر برآورده

و شاید نوازش دستی در موسم شکوفه دادن درخت بادامی

آن هنگام است که می توانم فریاد برآورم

من زندگی کرده ام

آن هنگام است که می توانم کوله بارم را برای

همراهی با تو بر دوش گذارم

حال می توانی دستم را بگیری 

که دیگر هوای زنده بودنم نیست

چون آرزوی همراهی با تو را در سینه دارم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 16:13 توسط طاهره سادات (سحر)| |

عید فطر عید پایان یافتن رمضان نیست. عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است.

 چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود. رمضان کوره ایی است که هستی انسان را

 می سوزاند و آدمی نو با جانی تازه از آن سر بر می آورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان

 نیست. بر آمدن روز نو روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرها و افطارها و مناجاتهایش

 از ما آدمی دیگر بسازد. اگر در عید فطر در نیابیم که از نو متولد شده ایم اگر تازگی را در روح خود

 احساس نکینم عید فطر عید ما نیست.

خداوندا تو را شاکریم که یک ماه میهمان تو بودیم و این اجازه را به ما دادی تا سحرها عاشقانه با تو

 سخن بگوییم و درد دلهایمان را با تو بگوییم و اکنون روز اول شوال را بر ما عید گرداندی.

 

خداحافظ ای ماه غفران و رحمت

خداحافظ ای ماه عشق و عبادت

خداحافظ ای ماه نزدیکی بر آرزوها

خداحافظ ای ماه میهمانی حق تعالی

خداحافظ ای دوریت سخت و جانکاه

خداحافظ ای بهترین ماه الله

 

و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم...

عید فطر مبارک


------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: انگار همین دیروز بود که نوشتم سلام بر رمضان. عمرمون داره عین برق و باد می گذره و ما اصلا

 حواسمون نیست. خدایا ممنون که اجازه دادی یه بار دیگه مهمونت باشم. بهم اجازه دادی وقت افطار لحظات

 سحر و شبای قدر رو درک کنم. کاش می دونستم تو شبای قدر چی برام رقم زدی. خدایا یعنی من تا سال

 دیگه هستم تا یه بار دیگه این همه قشنگیو ببینم؟ خدا جونم همین مختصر عبادتی که به درگاهت کردم رو ازم

 بپذیر. می دونم که انقدر مهربون هستی که تو این ماه مبارک به همه ی بنده هات لطف داشتی و همه رو

 مورد رحمتت قرار دادی.

خدایا اگه قسمت بود و تا سال دیگه بودم که خوشا به حالم ولی اگه تو سرنوشتم مقدر کردی که دیگه نباشم

 ازت مرگ با عزت می خوام.

یه چیز دیگه به حق قرآنی که تو این ماه مبارک ختم کردم ازت می خوام که ظهور آقا امام زمان رو هر چه زودتر

 برسونی چون دیگه طاقتمون تموم شده.

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 12:20 توسط طاهره سادات (سحر)| |

الهی آمدم با دو دست تهی

بسوختم به امید روزبهی

چه بود اگر از فضل خود بر این خسته دل مرهمی نهی.

الهی هر چه بی طلب به ما دادی به ناسزاواری ما تباه مکن و هر چه به ما کردی از نیکی به عیب ما پرده

مکن و هر چه نه به سزای ما ساختی به ناسزایی ما جدا نکن.

الهی تو آنی که نور تجلی بر دل های دوستان تابان کردی.

چشمه های مهر در سرهای ایشان روان کردی و آن دل ها را آیینه خود و محل صفا کردی تو در آن پیدا و

 پیدایی خود در آن دو گیتی ناپیدا کردی.

الهی نه جز از یاد تو دل است نه جز از یافت تو جان پس بی دل و بی جان چون توان؟

پروردگارا به آنکه عقل دادی چه ندادی؟

به آنکه عقل ندادی چه دادی؟

مرا به قضاوت وادار مکن که اولین محکوم این دادگاه نفس خودم است.

چشمانم را از زمین جدا کن تا تو را بهتر دریابم.

کمکم کن وقتی زندگی ام پژمرده شد و غروبم فرا رسید روحم با آرامش همنشینت شود.

ای نور دیده ی آشنایان و سوز دل دوستان و سرور جان نزدیکان همه تو بودی و تویی.

 نه دوری تا جویند نه غایبی تا پرسند.

نه تو را جز به تو یابند.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 22:22 توسط طاهره سادات (سحر)| |

زمین و زمینیان در شب قدر میزبان روح و فرشتگانی هستند که از سوی خدا فوج فوج می آیند تا سلام و
 
 درود خداوند را بر مومنین هدیه کنند و خود شاهد و ناظر باشند که چگونه انسان ها متواضعانه و
 
خاشعانه در برابر رب خود سر تعظیم فرود می آورند و پیشانی بر خاک بندگی می نهند در این شب است
 
 که راز اشرفیت انسان و خلیفه اللهی انسان بر فرشتگان تفسیر می گردد و رمز سجده ملائک در برابر
 
 آدم را می یابند.

خدایا، هنگامه جلای دل است. شبی است که اعضاء و جوارحم را، زبانم، چشمم را، گوشم را و همه
 
 وجودم را میهمان این خوان با کرامتت می کنم پس خریدار این یوسف گمشده باش.
 
ای محرم راز! با عطش و عشق و نیاز آمده‏ام تا به حق بهترین بندگانت، به حق سید رسولانت و به حق
 
 ناله‏های عصمت عالم ما را هم رنگی الهی بزنی تا خدایی شویم و بهترین ها برایمان رقم زده
 
 شود.
 
آمین یا رب العالمین 
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 18:19 توسط طاهره سادات (سحر)| |

معجزه ها رخ می داد اگر جوانان می دانستند و پیران می توانستند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 18:24 توسط طاهره سادات (سحر)| |

در این شبها که   به آسمان  مینگریم گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب تو را فریاد میزند  تویی  که در

 وانفسای  این دنیا از همه غریبتر بوده ای. تویی که با سکوتت عشق  را به آتش کشیدی و خاک را تا به

ابد با غربت آغشته نمودی . در تنهاییت خدای را به دیدگان نمناکمان به تماشا کشاندی و در یادمان

  اینگونه نگاشتی :


هر که عاشقتر، دلش آشفته تر
 
چه فقیرانه نگاهم به جاده دوخته شده است که مبادا روزی از مقابل دیدگانم بگذری و من از دیدارت جا

بمانم .

 
 شب را به امید رویایت میگذرانم و روز را به امید شنیدن صدایت .چه حقیقت تلخ و شیرینی است .چه

 ظلمت و روشنایی وجودم را تسخیر نموده است.


اگر معبود تنهایی بر نمیگزید بی شک تو را معبود دل خویش میدانستم و از قربانی  چشم و دل در راهت

 دریغ نمیکردم.


دوست دارم  آنی شوم که  خریدارم شوی که حتی اگر روزی قدمهایم به چمن جنت رسید باز هم غلام

 روسیاه تو باشم.

 
دلم سر سپرده ات شد .تقصیر من نیست که این چنین عاشقانه فریادت میزنم که باید دامن خدای را

 بگیری که چرا شیدایی را در چشمان تو خلاصه نمود.

 
برای تمام تنهایی حریم پاکت دلم میسوزد . هر گاه که تن سپردم به گوش دادن تمام زمزمه های دل

 خسته ام ،نامی به جز حسن بن علی نشنیدم .نامی که هرگز نتوانستم نامی در کنار آن بگنجانم.


بی گمان که خاک تن من جز با غبار بقیع آغشته نشده و در بدو تولدم بی شک به جای اذان، روضه  تو را

 در گوشم خوانده اند که اینگونه خود را شیدای تو میبینم  .


مرا چه باکی است از آتش دوزخ که چون در میان هاله های آن مرا رها کردند باز من دامن کریم تو را رها

 نخواهم کرد .هنگامی که برای گرفتن دستان گنهکارم قدمهایت را برداری آتش چه شرمگین خواهد شد

 از زبانه کشیدن، و ابراهیم بیاید و ببیند که کدامین گلستان زیباتر است؟

زندگی چیزی جز عشق تو را به من نشان نداد و دل بهانه ای جز دیدارت در همه عمر نگرفت

 
بگذار که با دیدنت دلم برای همیشه خراب شود. مرا به آبادی دل چه سود و چه نیاز؟ که در این دنیا هر

 دلی خراباتی شد گویا ابدی جاویدان شد.


من اسارت دلم را به هیچ آزادی نفروشم که زندانبانی چون حسن بن علی جرعه ای جز می به من

 ارزانی نمیدارد .

سبحه گفت و نام یگانه‏ات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!

سلام بر لبخند سرافراز علی علیه‏السلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد!

سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!

سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی!

سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاست.

 

ای تو با قلبم صمیمیی یا حسن

 تو کریم بن کریمی یا حسن

داری از زهرا نشان یا مجتبی

مهربانی دل رحیمی یا حسن . . .

میلاد کریم اهل بیت مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 10:46 توسط طاهره سادات (سحر)| |

اگه خودکارت فقط به اندازه ی نوشتن یک جمله جوهر داشته باشه چی می نویسی؟

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 21:30 توسط طاهره سادات (سحر)| |

آموخته ام که... با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه

رختخواب خرید ولی خواب نه

ساعت خرید ولی زمان نه

می توان مقام خرید ولی احترام نه

می توان کتاب خرید ولی دانش نه

دارو خرید ولی سلامتی نه

خانه خرید ولی زندگی نه

و بالاخره می توان قلب خرید ولی عشق را نه

آموخته ام که... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید تو مرا شاد

 کردی.

آموخته ام که... هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی نه گفت.

آموخته ام که... همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام که... مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد همه ی ما احتیاج به

 دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.

آموخته ام که... گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او  و

 قلبی است برای فهمیدن وی.

آموخته ام که... راه رفتن در کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی شگفت انگیزترین چیز در

 بزرگسالی است.

آموخته ام که... زندگی یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت

 می کند.

آموخته ام که... پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام که... تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام که... خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم

همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام که... چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام که... این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام که... وقتی با کسی روبرو می شویم او انتظار یک لبخند جدی از ما دارد.

آموخته ام که... هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانیکه عاشق بشویم.

آموخته ام که... زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم.

آموخته ام که... فرصت ها  هیچ گاه از بین نمی روند بلکه کس دیگری فرصت از دست رفته ی ما را

 تصاحب می کند.

آموخته ام که... آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یه بار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.

آموخته ام که... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد.

 

چارلی چاپلین

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 12:32 توسط طاهره سادات (سحر)| |


ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای

 شدت تابش خورشید بر سنگریزه است.


می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه

 «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه ماه نزول قرآن و ماه

 خداوند است. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است. در این ماه درهای آسمان و بهشت گشوده

 و درهای جهنم بسته می‌شود، و عبادت در یکی از شب‌های آن ( شب قدر ) بهتر از عبادت هزار ماه

 است.


رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرمود

 است: «ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که نزد

 خداوند بهترین ماه‌ها است؛ روزهایش بهترین روزها، شب‌هایش بهترین شب‌ها و ساعاتش بهترین

 ساعات است.

بر مهمانی خداوند فرا خوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید. در این ماه، نفس‌های شما

 تسبیح، خواب شما عبادت، عمل‌هایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است.

پس با نیتی درست و دلی پاکیزه،‌ پروردگارتان را بخوانید تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق

 دهد. بدا به حال کسی که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد. با گرسنگی و تشنگی در این

 ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید.آن گاه پیامبر اکرم وظیفه روزه‌داران را برشمرد و از صدقه بر

 فقیران، احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان، صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام،

 مهربانی به یتیمان و نیز عبادت و سجده های طولانی، نماز، توبه، صلوات، تلاوت قرآن و فضیلت اطعام در

 این ماه سخن گفت.

 

از خدا می خوام تو این ماه پر فضیلت و با برکت به همه ی ما توفیق عبادت مخلصانه و قبولی طاعات رو

 عطا کنه.

آمین

 

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 13:1 توسط طاهره سادات (سحر)| |

وقتی تنهایی به سراغم می آید می گریم تا دلت به رحم آید و با گوشه ی چشمت به من بنگری. وقتی

 دیگر چشمانم کم سو می شوند و اشک از رخسارم رهایی می یابد و تمام روحم معطوف به تو می

شود ملتمسانه تو را می خوانم که بیایی و تمام غبار دلتنگی و خستگی را از وجودم بربایی. آن هنگام

 که دعای فرج را می خوانم و با دست های خسته ام راهی به سوی تو می یابم ولی جوابی از تو که

 همان آمدنت است از سویت نمی بینم. آنگاه با خودم می گویم چقدر تنهایی. می گویم چرا نیامدی

چشم نرگس. چرا نیامدی غمخوار تنهایی من. مگر نمی گویند صدای همه را می شنوی. مگر نمی گویند

 دلت به حال بنده ای چون من به رحم می آید. من هیچ وقت خسته نمی شوم باز هم تو را مهمان

تنهایی ام می کنم و مطمئنم که مرا تنها نمی گذاری.

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 10:0 توسط طاهره سادات (سحر)| |

امشب شب تولدمه ولی هیچ حس خاصی ندارم. بخش زیادی از این سالها رو به بطالت گذروندم که می

 تونست بهتر از این باشه.

خدايا !

ياري ام ده تا از جماعت سوداگر نباشم

که از بيم فرداي شمار ، دست از خطا مي کشند

تا در آن روز به پيشگاهت پريشان

 و از شرم سر به گريبان نباشند.

دستگيرم شو تا از مردم دل آگاه باشم

که در همه حال ، حرمت دوست نگه مي دارند ،

زيرا مي دانند در همين دم حاضر است و بينا

و فردا دور است ، اما دوست نزديک تر از رگ گردن.

پس مرا متانتي عطا کن تا يک دم در حضور دوست آنچه

 نا پسند اوست ، از من سر نزند.

 

خدایا تا اینجا که بهم عمر دادی شکر از این به بعدشم شکر

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 12:0 توسط طاهره سادات (سحر)| |

انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند.

هیچ کس یکباره معتاد نمی شود.

یکباره سقو ط نمی کند.

یکباره وا نمی دهد.

یکباره خسته نمی شود  رنگ عوض نمی کند تبدیل نمی شود و از دست نمی رود.

زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.

باید بسیار هوشیار باشیم و نخستین تلنگرها را به هنگام و حتی قبل از آنکه خود به فرود آید احساس

 کنیم. خستگی نباید بهانه ای شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم رها کنیم و انجامش را

 مختصری به تعویق اندازیم.

قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم شک مکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم

 داشت.

باید تا آخرین روز زندگیمان که اینگونه به دشواری پا برجا نگهش داشته ایم تازه بمانیم.

این حق ماست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 19:45 توسط طاهره سادات (سحر)| |

ما آدما فکر می کنیم کاری که انجام میدیم یه قطره س 

تو اقیانوس ولی اگه یه قطره نباشه از آب اقیانوس کم می شه

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 11:56 توسط طاهره سادات (سحر)| |

چقدر از تو دور ماندم ، چقدر از خود دور ماندم . کلامم را با چشم دل بخوان که ببینی آن را با آب زلالی از

 جنس اشک نوشته ام . آن را بخوان که حدیثی از فراق تو ست. آن را بخوان وبدان که از خود توان نوشتن

 نداشتم . یادم است که میگفتی باید به آنجایی که لایق آنیم ، یعنی بهشت برین دست یابیم . اما

میدانی که بی تو یافتن مسیر بهشت چقدر دشوار است . آخر نشان آن را از که بپرسم که خود ره گم

 کرده نباشد و از که بپرسم در حالی که هیچ راه شناسی نمی یابم و در این سرای بی کسی تنها خود

  را میبینم بی تو و تنها و نمی دانم بعد از تو چه کسی با لبخندش مرا به سوی خدا خواهد خواند و چه

کسی با نگاهش قلبم را آرام خواهد کرد که مهدی می آید . دیگر چه کسی عصا زنان راه نماز را

 نشانم خواهد داد . دیگر چه کسی با قطرات اشکش بذر حب مولا را در دلم خواهد کاشت . کاش بودی

 ودستم را می گرفتی یا شاید ای کاش من بودم در آن مسیری که تو در آن قدم بر می داشتی . ولی

 افسوس که آن راه را گم کرده ام ، همان راهی که تو نشانم دادی ، راه بهشت را می گویم ، همان

 بهشت گم شده . یادت هست آن روزی را که رفتی ، من در کجای این مسیر بودم ، حال آرزو دارم همان

 جا مانده بودم تا لااقل راه را گم نکرده بودم . اما میدانم که نمی توان در یک جا ماند و باید رفت و از این

روست که به امید خدا به خود جرئت حرکت دادم و می دانم آن را به مدد تو خواهم یافت .

ان شا الله
امین

بر چـهره پر ز نــور مهدی صلوات

بر جان و دل صبور مهدی صلوات

تا امــر فـرج شـود مهـیا بفرست

بـهر فـرج و ظـهور مهدی صلوات

 

این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود

مجـنون به غیر خانه ی لـیلا نمی شود

بـالای تـخت یـوسف کـنعان نـوشته اند

هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود

 

                                                                                             بود محرابم ابروی تو ای دوست 

                                                                                            نمازم جانب کوی تو ای دوست

                                                                                              اگر حبل المتین فرموده قرآن 

                                                                                            نباشد غیر گیسوی تو ای دوست 

میلاد نور مبارک

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 9:32 توسط طاهره سادات (سحر)| |

با فروغ نگاهت واژه های جانم زیباترین ترانه ی عشق و شکرگزاری را تنها برای تو می سراید و جام

 دیدگانم از اشک نیاز من و مهر تو لبریز می گردد و من تنها با نوشیدن جرعه ای از سرچشمه ی بیداری

 نماز از تو می خواهم که

هیچ گاه نعمت عافیت صبوری و امید را از زندگانیم نستانی

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 17:25 توسط طاهره سادات (سحر)| |

Design By : Night Melody