تبليغاتX
چشمه سار

زندگي ما را از جايي به جاي ديگري انتقال مي دهد و سرنوشتمان را از محيطي به محيط ديگر منتقل مي سازد. در حاليكه چيزي جز موانع راه نمي بينيم و جز صدايي كه ما را به وحشت مي اندازد ، صداي ديگري نمي شنويم. زيبايي بر روي عرش بزرگش متجلي مي شود. نزديكش مي شويم و تاج طهارت را از روي سرش پايين مي آوريم. در غارهاي تاريك پنهان مي شويم و با نام عشق بدترين كارها را انجام مي دهيم. دانش در چهار راهها مي ايستد و ما را صدا مي زند و نام شهيدان را مي برد اما او را باطل مي پنداريم و پيروانش را پست مي دانيم. آزادي ما را فرا مي خواند تا شرابش را بنوشيم اما سفره اش را به ابتذال مي كشانيم و ذاتش را خوار مي شماريم. حقيقت با لبخند كودكانه اش و با بوسه ي عاشقانه به ديدار ما مي آيد اما در احساساتمان را بر روي او مي بنديم. قلب بشريت اما كمك مي خواهد. روح ما را صدا مي زند ليكن چيزي نمي شنويم و نمي فهميم. اگر كسي فرياد دل و صداي روح مرا بشنود گوييم ديوانه است لذا از او دوري مي جوييم. شبها چنين سپري مي شوند و ما در غفلت به سر مي بريم. روزها به ما دست مي دهد و ما از شبها و روزها مي هراسيم. چقدر زندگي را دوست داريم و چقدر از زندگي دوريم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:47  توسط سحر  | 

دخترم جرالدين!

پدرت با تو حرف مي زند! شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را بفريبد ، آن شب است كه اين الماس آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است. روزي كه چهره ي يك اشراف زاده ي بي بند و بار تو را فريب دهد آن زمان بند بازي ناشي خواهي بود ، بند بازان ناشي هميشه سقوط مي كنند. از اين رو دل به زر و زيور مبند ، بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه ي ما مي درخشد. اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يكدل باش و به راستي او را دوست بدار.

دخترم!

هيچكس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت كه شايسته ي آن باشد كه دختري حتي ناخن خود را به خاطر آن عريان كند. برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من تو بايد مال كسي باشي كه روحش را براي تو عريان كرده باشد.

جرالدين دخترم!

با اين پيام نامه ام را پايان مي بخشم. انسان باش زيرا كه گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:23  توسط سحر  | 

تا حالا چند بار شده دلتنگ نماز بشي؟

تا حالا چند بار شده لحظه شماري كني كه كي وقت نماز مي رسه؟

يا اصلا اينا به كنار ، تا همين الآن چند بار شده از نماز خوندن لذت ببري؟

اصلا چند بار چيه ، تا حالا از نماز خوندن لذت بردي؟

مگه نمي گن نماز درد دل با خداست؟

مگه نمي گن نماز تسكينه ، نماز مسكنه؟ مگه نمي گن نماز آرامش بخشه؟

چرا تا حالا بعد نماز آروم نشدي؟ كمي با خودم فكر كردم. واقعاً چرا؟

با همين عقل و ديد و معلومات محدودي كه دارم رفتم تو وادي نماز ببينم كجاي نماز مي شه درد دل كرد. كجاي نماز آرومم مي كنه ، كجاي نماز لذت بخشه و چرا تا حالا غافل بودم.

بسم الله الرحمن الرحيم ( خدا جونم ! سلام. خدايا تو كه از دلم خبر داري پس نمي تونم پيش تو چاپلوسي كنم. راستش همونطوري كه از نامه ي نخونده ي من تو خوندي اومدم يه كم درد و دل كنم و برم. خيلي دلم پره ، خيلي پره. اومدم پيش تو درد و دل كنم چون مي دونم حرفم پيش خودم و خودت مي مونه)

الحمد لله رب العالمين ( اولاً كه شكرت ، دوماً كه شكرت ، سوماً كه شكرت. مصدع اوقات شدم كه بازم بگم شكرت. تو چقدر خوبي ، چقدر مهربوني ، چقدر كريمي. اين همه نعمت ، اين همه عنايت ، سلامتي ، پدر خوب ، مادر خوب ، مهمتر از همه ي اينها به لطف تو شيعه ام ، شيعه ي علي بن ابي طالب ، حب علي (ع) رو در دل دارم ، حب زهرا (س) رو تو قلبم جايگزين كردم. )

الرحمن الرحيم ( خدايا مشكل دارم ، تو رحماني ، تو رحيمي ، پس مشكلم رو حل كن. مي دوني بزرگترين مشكلم چيه؟ گناهمه ، پس اول همه اين مشكلم رو حل كن خيلي رحيمي ، خيلي بخشنده اي ، خيلي خوبي... منتهي! مي دونم كه بدم ، خيلي هم بدم. خداوندا ! به حق هشت و چارت ز ما بگذر ، شتر ديدي نديدي. )

مالك يوم الدين ( خدايا هر زمان كه يادم مي ياد روز حسابي هم هست از يك طرف خيلي خوشحال مي شم. چرا كه همه ي ظلم ها از ظلم به پيغمبر (ص) و علي (ع) و فاطمه (س) و شيعه گرفته تا كوچكترين ظلم ها بي جواب نخواهد موند. اما... چه كنم با مقدمه ورود به يوم الدين؟ با سنگ لحد چه كنم؟ خدايا من با همه ي بدي هام منتظرم تا بشير و مبشر به استقبالم بيان ، مبادا نكير و منكر رو به استقبالم بفرستي. هر چند كه اونا رو هم خودم با اعمالم تعيينشون مي كنم. خدايا چه كنم؟ خدايا ! با همه ي بدي هام منتظر زهرا (س) هستم. )

اياك النعبد و اياك نستعين ( فقط و فقط تو رو بزرگ مي دونم ، تو رو بزرگ مي بينم ، تو رو هم مالك خودم مي دونم ، تو رو مي پرستم. همه درد و دل و مشكلم رو هم به تو مي گم ، فقط هم از تو كمك مي خوام. خدايا ! فقط تو ، فقط تو ، فقط تو ، هر چند كه خوب مي دونم كه عملم يه چيز ديگه رو مي گه. خدايا چه كنم؟ )

اهدنا الصراط المستقيم ( خدايا ! من جوون اينجوري دعا مي كنم ديگه بقيه رو نمي دونم. من جوونم ، اول راهم ، دارم ميام وارد جامعه بشم دام زياده ، تصميم گيري هاي مختلفي رو بايد بكنم ، آينده ي من در گرو تصميماتي هست كه بايد بگيرم. پس خدايا ! اهدنا الصراط المستقيم.‌)

صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و الضالين ( منو در راهي قرار بده كه هم افتخار جامعه باشم و هم افتخار خانواده و مهمتر از همه افتخار تشيع. كمكم كن به راهي نرم كه منو به خودم وا بزاري و ديگه نگام نكني. )

بسم الله الرحمن الرحيم ( آره خدا جونم ! دلم خيلي پره. رو به تو آوردم تا باهات درد و دل كنم. نيرو بگيرم. )

قل هو الله احد ( دلم به اين خوشه كه يه بزرگتر دارم ، فقط و فقط يك بزرگتر )

الله الصمد ( بزرگتري كه فقط خودش هست و خودش ، و براي برآورده كردن حوائجم و حل كردن مشكلاتم به كسي نيازي نداره. )

لم يلد و لم يولد ( و يكي از عواملي كه باعث ميشه به تو دل ببندم اينه كه يه فرقي با من و ديگران داري. يه فرق كه چه عرض كنم ، خيلي فرق داري. اما يكيش اينه كه مثل من نيستي. من رو دو نفر به وجود آوردند كه اون دو نفر رو اگه ادامه بديم مي رسيم به حضرت آدم كه او رو هم تو به وجود آوردي. )

و لم يكن له كفوا احد ( من اگه بخوام كاري كنم خيلي بايد محافظه كاري كنم ، هواي خيليا رو داشته باشم ولي تو فقط خودتي و خودت. )

با ركوع خودم ( تنها كاري كه الآن مي تونم بكنم اينه كه سر بندگيم رو در مقابل تو كج كنم. كمر راستم را در برابر تو خم كنم و بشكنم و به نفسم بفهمونم كه تو هم بايد بشكني. تو پاكي ، تو منزه اي ، تو خدايي )

با سجده ي خودم ( نه ركوع كمه ، ركوع براي تواضع خيلي كمه ، ركوع براي شكستن نفسم خيلي كمه. سجده مي كنم و نهايت ناتواني و بي مقداريم را تنها و تنها در قبال تو ابراز مي كنم. فقط در برابر تو. )

واي چه آرامشي به آدم دست مي ده وقتي مي بينه حرفش رو به كسي زده كه هيچ كس نخواهد فهميد. و اين آرامش زماني به اوج خود مي رسه كه انسان در قنوت دلش رو حسابي مي تكونه و هر چي توش هست رو بيرون مي ريزه.

درد دلها با خدا كردن خوش است             اشك را مشكل گشا كردن خوش است

در ميان خلوت شبهاي هجر                با دو چشم تر دعا كردن خوش است

امتحانش كاملاً مجانيه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:11  توسط سحر  | 

قلب من پذیرای همه ی صورت هاست

قلب من چراگاهی است برای غزالان وحشی

و صومعه ای است برای راهبان ترسا

و معبدی است برای بت پرستان

و کعبه ای است برای حاجیان

قلب من الواح مقدس تورات است

و کتاب آسمانی قرآن

دین من عشق است

و ناقه ی عشق مرا به هر کجا خواهد سوق می دهد

و این است ایمان و مذهب من

" ترجمان الاسرار، محیی الدین عربی "

 " ترجمه ی دکتر حسین الهی قمشه ای "

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:25  توسط سحر  | 


 خداحافظ اي ماه زلال باراني ، اي ماه نسيم هاي بهشتي ، خداحافظ اي ماه کوزه هاي کوثري ، اي ماه زمزمه هاي حيدري ، خداحافظ اي ماه طلوع ، اشراق ، نور و رهايي ! تو امروز مي روي اما بدان دل به فطرت رسيده من ، تا حضور دوباره تو اشتياق سبزش را به ذکر و تسبيح به شکوفه خواهد نشاند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:37  توسط سحر  | 

گونه هایم خیس و از چشمانم راهیست به ملکوت زیبای تو. چرا که این چشمه ی جوشان عشق در لحظه لحظه ی میهمانی تو از برای وصال و کامیابی در قلیان و جوشش است تا حتی تو را به میهمانی خودت ببرد.

یا رب ز تو آنچه من گدا می خواهم افزون ز هزار پادشاه می خواهم.

هر کسی ز تو حاجتی می خواهد من آمده ام از تو ، تو را می خواهم و آنگاه که بغض غصه هایم خالی می شود سر بر دوشت می نهم و تو آرام با سر انگشتان زیبایت پریشانی موهایم را نوازش می کنی که تو نوازنده ی غریبان و من غریبم.

الهی دردم دوا کن که تویی طبیبم.

ای دلیل هر گمگشته ، سپیده دمان است و من از میهمانی خدا سرمست و خدا از میزبانی من دلتنگ چرا که تمام غم هایم را به رسم رندان به او دادم.

باشد که از خزانه ی غیبش دوا کند.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:51  توسط سحر  | 

سلام کعبه! سلام آستان سبز سجودم.

سلام قبله ی من هستی ام تمام وجودم.

سلام عشق نجیبی که صاف و ساده و پاکی.

فدای نیم نگاهت تمام بود و نبودم.

شب است و بسته ام احرام اشک را به نگاهم.

شب است و منتظر یک طواف کشف و شهودم.

رسیده ام به تو در اوج عشق و شور و تنزل.

رسیده ام به تو در اولین پگاه صعودم.

دلم کبوترکی بود از نژاد تحیر.

که سر بریده ام آن را در آستان ورودم.

زلال و ساده و بی پرده می سرایمت امشب.

پس از گذشتن عمری که پرده دار تو بودم

به زیر بارش چشمان آشنای تو امشب

چه پاک و آبی و آرام و مهربان شده بودم

مرا کبوتر این گنبد ستاره نشان کن

که روی بام تو معنا شود فراز و فرودم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:46  توسط سحر  | 

                        

نه...

 

من ديگر ناله نمي کنم ، قرنها ناليدن بس است

 

مي خواهم فرياد بزنم!

 

 

 

اما اگر نتوانستم سکوت مي کنم

 

خاموش بودن بهتر از ناليدن است ...

 

 

 به من بگو نگو ، نمي گويم؛

 

اما نگو نفهم ، که من نمي توانم نفهمم

 

من مي فهمم!!

 

« دکتر علي شريعتي»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:53  توسط سحر  | 

پرستو را با گرما عهدی است که هر بهار تازه می شود. وطن پرستو بهار است و اگر بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند.

« شهید آوینی »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:44  توسط سحر  | 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه ایست و هر انسانی برای هر انسان برادری ست. روز ی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است. تا تو به خاطر آخرین حرفت دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست. تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد. روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم. و من تا آن روز انتظار می کشم.

حتی روزی که دیگر نباشم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:18  توسط سحر  |